مینگارم برای تو. تا بنگری و بدانی که تنها برای توست همه چیز.
کاش میتوانستم چشمان خسته از روزمرگی های همه روزه ات
را ازخستگی تهی کنم.
دلم برایت تنگ است. برای رنگ چشمانت که نمیدانم چیست ؟ نه
رنگش را و نه معنی گنگ و مبهمش را!؟
به من نزدیکی و هزاران فرسنگ دور. در کنار من و من تنها و
نبودنت ....
دلم را میشکنی که نمیدانی در کجای این دنیای وحشی مرا رام خود
کردی. مرا اهلی کردی که تنها برای تو
باشم. و نمیدانی که تنها برای تو بودن چه سخت است. وقتی همه
چیز برای توست و من نمیدانم که همه چیز
چیست.
چه سخت است وقتی نگاهت را تهی میکنم از بودنم و تو خشمگین
میشوی. و تو نهیب میزنی بر
ندانم کاری های همه روزه ام و من تنها میدانم که گناه من ندانستن
همه چیز است. و میگریم که تو
خشمگینی و تنها من گناهکار این ندانم کاری.
دلم را میشکنی وقتی که میدانی باور من جرم است و تو مجرم
نیستی . پس باور نمیکنی مرا و باور من گم
میشود در میان تمام نبودن ها.
چه سخت است وقتی تمام دقایق من برای تو باشد و ندانم که تو
کدامین دقیقه را میخواهی . و گفتنش خاطر
زیبای تو را مخدوش کند که من نمیدانم که چه زمانی از آن من
نیست.
چه سخت است زمانی با تو بودن و غمگین بودن از این که شاید
زمانی آغوشت از آن دیگری باشد و ندانی که
این غم برای چیست .
چه سخت است وقتی تمام خوبیها از آن تو باشد و من اندکی برای
بیان نداشته باشم و تو همان اندک نداشته
را طلب کنی و من خاموش گردم که زبانی برای بیان نداشتن هایم
ندارم.
چه سخت است زمانی که تمامی کلمات از آن توست و من لال
گفتارت میشوم و دلشکسته از لال بودنم. و تو خشمگین از
دلشکستگی من .
تو همه چیز را داری و من یک چیز را ندارم. همه چیز یعنی چه؟
در کدامین تعریف میگنجی ؟ کدامین شعر برای توست ؟ شاهزاده
کدامین قصه ناگفته ای ؟ کدامین خط برای
بیانت کافی است؟ کدامین نگاه تو را مینگرد؟ کدامین زمان را پر
میکنی؟ کدامین .....؟