تبليغاتX
عاشقانه هایم رابرایت مینویسم

عاشقانه هایم رابرایت مینویسم

ف ا ص ل ه ها   فریاد از دست تو

اگه فاصله افتاده اگه من با خودم قهرم

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم

چه آسون دل بریدی از  دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی  واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

تا از تو چشماشو  یه لحظه بر نمی داره

تو امید منی اما داری از دست من میری

 با دستای خودت داری همه هستی مو میگیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

 مگه میذاره دلتنگی مگه گریه امون میده

مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من اونقد اشک میریزم که برگرد ی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی راکه بیدارم

 شاید از گریه خوابم برد درا رو باز میذارم

 

+ اگه دیدن تو باشه برام خیلی محال

مهم اینه دوست دارم فاصله ها رو بی خیال  

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:13  توسط MITRA  | 

دیدن تو ...

 

دیدن  دوباره  ی  تو

شده   رویای  شبونه

گفتی که برنمی گردی

از چشام  اشکا روونه

 

چشم من فقط تو رودید

که شکسته شد وجودش

امّا  حالا  دیگه   دیره

حتی نیست از تونشونه

 

دست  پُر حرارت  تو

توی  سرمای  وجودم

واسه زخم دل خسته م

شده بود مرهم و بوونه

 

ماه  صورت توهرشب

شد ه بود  نور وجودم

چشم  پُر  تلألؤ  تو

واسه من چراغ خونه

 

قلب مهربونت انگار

تو نفس، شماره افتاد

که دیگه حتی یه بارهم

توی خوابم نمی مونه

 

گفتی که  واسم زیادی

دل به  این  دلم  ندادی

چراچشمت قلبو دزدید؟

دلمو کردی دیوونه

 

دیدن دوباره ی تو

شد سرابی واسه قلبم

چرا دیدن من و تو

مثل یک تیر وکمونه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:2  توسط MITRA  | 

نمی دانم چه می خواهی!چه می خواهی نمی دانم !

منم  اعدامی  خشمت  ؛ به  جرم  عشق ،  زندانم

 

نمی دانم  چه می گویی ! چه می گویی نمی دانم !

چرا  در کنج  این خانه ، از آن  چشم  تو  پنهانم

 

نمی دانم چه می جویی ! چه می جویی نمی دانم !

چرا در  پیش تو هیچم ؟  از احساس  تو حیرانم !

 

پس  از تو  یک  زمستانم  ، پُر از بوران  توفنده

دگر از من  چه می خواهی؟ منی  که رو به پایانم

 

دو چشمانم گره خورده ، به  جای  پای تو بر راه

تو رفتی سایه ات پیداست،به روی صحن وایوانم

 

نمی خواهم بدانم تو ؛چه می خواهی از این جانم!

که  تا جان در بدن دارم ، من عشقت را نگهبانم

 

به رویای تو من،سرخوش؛به چشمان تومن بیمار

به  بزم  خاطرات   تو ،  همان  ناخوانده  مهمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:59  توسط MITRA  | 

آرزوهای من بخشی از آرزوهای ویکتورهوگو...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 11:34  توسط MITRA  | 

وقتی   بدونم   یک   لحظه    به    یادم    هستی  

 

                       عمرمو   فدای  اون  یه   لحظه  میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:9  توسط MITRA  | 

           اگر خیال داری دوسم بداری همینک دوستم بدار که زنده ام

           صبر نکن تا بمیرم ...  بذان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم

           نخواهد رسی و مجبور می شوی حرف های ناگفته قلب

           ساده ات را در فراسوی یک مشت خاکستر سرد پنهان کنی

           پس اگر ذره ای عشق من در دلت ماوا دارد،اگر دوستم داری

           بگذار زنده بمانم.

                                      دوستت دارم عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 19:26  توسط MITRA  | 

مینگارم برای تو. تا بنگری و بدانی که تنها برای توست همه چیز.      

کاش میتوانستم  چشمان خسته  از روزمرگی های همه روزه ات  

را ازخستگی   تهی کنم.

دلم برایت تنگ است. برای رنگ چشمانت که نمیدانم چیست ؟ نه

رنگش را و نه معنی گنگ و مبهمش را!؟

به من نزدیکی و هزاران فرسنگ دور. در کنار من و من تنها و

نبودنت ....

دلم را میشکنی که نمیدانی در کجای این دنیای وحشی مرا رام خود

کردی.  مرا اهلی کردی که تنها برای تو

باشم. و نمیدانی که تنها برای تو بودن چه سخت است. وقتی همه

چیز برای توست و من نمیدانم که همه چیز

چیست.


چه سخت است وقتی نگاهت را تهی میکنم از بودنم و تو خشمگین

میشوی.   و تو نهیب میزنی بر

ندانم کاری های همه روزه ام و من تنها میدانم که گناه من ندانستن

همه چیز است. و میگریم که تو

خشمگینی و تنها من گناهکار این ندانم کاری.

دلم را میشکنی وقتی که میدانی باور من جرم است و تو مجرم

نیستی . پس باور نمیکنی مرا و باور من گم

میشود در میان تمام نبودن ها.

چه سخت است وقتی تمام دقایق من برای تو باشد و ندانم که تو

کدامین دقیقه را میخواهی . و گفتنش خاطر

زیبای تو را مخدوش کند که من نمیدانم که چه زمانی از آن من

نیست. 


چه سخت است زمانی با تو بودن و غمگین بودن از این که شاید

زمانی آغوشت از آن دیگری باشد و ندانی که

این غم برای چیست .


چه سخت است وقتی تمام خوبیها از آن تو باشد و من اندکی برای

بیان نداشته باشم و تو همان اندک نداشته

را طلب کنی و من خاموش گردم که زبانی برای بیان نداشتن هایم

ندارم.


چه سخت است زمانی که تمامی کلمات از آن توست و من لال

گفتارت میشوم و دلشکسته از لال بودنم. و تو خشمگین از

دلشکستگی من .


تو همه چیز را داری و من یک چیز را ندارم. همه چیز یعنی چه؟

در کدامین تعریف میگنجی ؟ کدامین شعر برای توست ؟ شاهزاده

کدامین قصه ناگفته ای ؟ کدامین خط برای

بیانت کافی است؟ کدامین نگاه تو را مینگرد؟ کدامین زمان را پر

میکنی؟  کدامین .....؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:49  توسط MITRA  | 

به دنیا قول خواهم داد

اگر معجزه ای رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنیا قول خواهم

داد چشم هایم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم؛ میدانی چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

می ترسم یک لحظه غفلت کنم دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت

شوم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:28  توسط MITRA  | 

تو باید باشی

دارم از نگاه گرمت می رسم به اوج باور

باورم کن که تویی تو، توو همون فرصت آخر

دستای سرد غروبو باز روو شونه هام میبینم

واسه طلوع خورشید باز به انتظار می شینم

اما از اول قصه آخرش رو میشه فهمید

تو باید باشی که بازم بشه عاشقونه خندید

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 22:37  توسط MITRA  | 

من که پیش از تو دل نداشتم!

حال که آن را به من هدیه داده ای ... میتوانی هر چقدر که

می خواهی بشکنی و از نو بسازی اش...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 14:50  توسط MITRA  | 

خواهر کوچکم از من پرسید: پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟؟؟؟

من به او خندیدم، کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم، بازم خندیدم،

گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینا می داد، آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:18  توسط MITRA  | 

خدایا، خدای من، پروردگارا... میگن اگه هر کدوم از بنده هات با دل شکسته صدات کنه... اگه دستاشو از ته دل سمت تو بالا ببره... به فرشته هات میگی برین ببینین بنده ی من چی می خواد؟؟؟؟؟چرا دلش گرفته؟؟؟؟؟ چرا غم توو نگاش موج میزنه؟؟؟؟؟

خدایا دستامو سمت تو دراز کردم... توو این دنیای بزرگ جز تو فریادرسی ندارم، کجایی پس؟؟؟؟؟ خدایا چرا هرچی صدات میکنم جوابمو نمیدی؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن....

خداجون عشق رو توو وجود آدم آفریدی، احساس رو همراهش فرستادی، قلب رو توو سینه ی آدم گذاشتی،خداجون عاشق شدم با همون احساس که توو وجودمه اون توو قلب منه، همون قلبی که تو واسم ساختی،عاشقم ،عاشقی گناهه؟ خدایا دوسش دارم، اون نفسمه، بدون اون نیستم، خداجونم زندگیمو ازم نگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 23:3  توسط MITRA  | 

ماهگرد حلقه هامون

طعم تلخ دوریامون، سختی و صبوریامون

همه هیچن پیش پای عشق پاک وبی ریامون

وقتی از ستاره دوریم،حتی وقتی سوت وکوریم

وقتی از توو خاطرات عاشقی هم بی عبوریم

گره گرم نگامون، نرمی لبخندهامون

لحن عاشق صدامون، لحظه لحظه قصه هامون

سوسوی ستاره هامون، چشم از دوری جدامون

یادمون میاره روزه ماهگرد حلقه هامون

می دونم تلخم وتندم، می دونم بدیم زیاده

اما اینو هم می دونم که خدا تورو یه هدیه به منه دیوونه داده

می دونم لجباز و غدم، گاهی هم بی حس و چوبی

اما اینو هم میدونم با تموم این بدی ها که چقدر عزیز و خوبی

می خوام این رسم قشنگ ناب عاشقانه هامون

تا ابد تا لحظه ی مرگ ،تا سکوت قصه هامون

بمونه بین منو تو حک بشه توو لحظه هامون

رسم زیبا و عزیزه ماهگرد حلقه هامون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 19:12  توسط MITRA  | 

عشق میخواهم ومقداری خواسته شدن...

دوست داشتن ... دوست داشته شدن...

آغوش امن میخواهم ودستانی گرم... تنی پرعطش ولبانی پراز خواستن...

بوسه میخواهم و گریه درآغوش عشقی پاک...

خنده هایی زلال وبی دغدغه ...

چشمانی عاشق می خواهم که نگاهم کنند ومن تاب نگاهشان را نیاورم...

کاش بگذارندو تمام شوند این روزهای عذاب... خسته ام آرامگاهی می خواهم...

کاش بگذرند...کاش... چیز زیادی نمی خواهم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 15:47  توسط MITRA  | 

عاشقت خواهم ماند

عاشقت خواهم ماند... بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت... بی آنکه بگویم در دل خواه گفت... بی هیچ کلامی گوش خواهم کرد... بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست... بی آنکه حس کنی درتو ذوب خواهم شد.. بی هیچ حرارتی اینگونه شاید احساسم نمیرد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 18:45  توسط MITRA  | 

   اين هم قطره اي از درياي وجودم براي توعزيز   دلم    

 

    تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي کردم

 

  ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم

 

    تا بارديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند . 

    

  امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم ,

    با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند

 صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي ازعشق ورق مي خورد

  

  و من مانده ام

    كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

 

   دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

 

  دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

 

    دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

 

    شبها كه بي حضور تو ,  

    خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم 

 

    تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

 

   و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد

 

   كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

 

                                                                                                        مهربان ياور زندگي ام

 

  در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني ,

 

 اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم 

 

  اما نه . . .  می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

 

  پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

 

   از صميم قلبي كه به راهت باختم

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:52  توسط MITRA  | 

تقدیم به  کسی که

خودش میدونه چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:38  توسط MITRA  | 

عکس عاشقانه

 بزرگترین گالری عکس های عاشقانه (کلیک کنید)
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:34  توسط MITRA  | 

خدایا شکرت

سلام دیروز محمدم جواب آزمایشو گرفت خدارو شکر چیز خاصی نبوده یعنی آزمایشش چیز خطرناکی رو نشون نداده منم الان خیلی خوشحالم فقط دکتر کلی بهش آمپول داده که بزنه کلی هم قرص تجویز کرده ایشالله حالش خوب خوب میشه از همه ی اونایی که واسه محمدم دعا کردن خیلی خیلی ممنونم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:24  توسط MITRA  | 

دلم گرفته

دلم گرفته از این دنیای بی وفا.

امروز صبح وقتی سوار سرویس دانشگاه شدم که برم سر کلاس.یهو گوشیم زنگ خورد گوشی رو از توو کیفم در آوردم دیدم محمدمه.گوشی رو برداشتم سلام کرد ولی سلام همیشگیه محمد من اینطوری نبود صداش خیلی خیلی گرفته بود بهش گفتم محمد چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟گفت چیزی نیست. گفتم این صدای محمدمن نیست محمدمن سلامش پر انرژی بود بگوووو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت یادته چند وقت پیش همش میگفتم دستام و پشتم بعضی وقت ها بدجور درد میگیره.

گفتم آره یادمه.گفت دیشبم اینطوری شدم رفتم دکتر گفت مشکوکه شنبه برو آزمایش خون بده معلوم میشه.وقتی اینو گفت تمام بدنم یخ کرد از صبح تا حالا توو شوک عصبیه بدیم الانم اومدم اینجا خودمو خالی کنم.

بچه ها واسه محمدم دعا کنیددددددددددددددددد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 15:19  توسط MITRA  | 

آرزوی فرشته ها

آرزوی فرشته ها این است میهمان نگاه تو باشند

مثل تو نمیشود بشوند.مثل لبخند ماه تو باشند

آرزوی فرشته ها این است گاه روی زمین قدم بزنند

تا مگر بخت یارشان بشود تامگر در مسیر تو باشند

گاه شاگرد مدرسه ی تو شوند تو دبیر فرشتگی باشی

در کلاس تو درس گوش کنند پای تخته ی سیاه تو باشند

آرزوی فرشته ها این است که بدانند قلب تو از چیست؟

تامگر مثل تو لطیف شوند تامگر دلبخواه تو باشند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:50  توسط MITRA  | 

عشق

عشق یعنی شب نشینی با خدا

گفتگو با ناله اما بی صدا

عشق پرتاب گلی از سوی دوست

هر کجا باشم دلم همراه اوست

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:8  توسط MITRA  | 

سلام چند روز بود درگیر کارام بودم وقت نکردم بیام آپ کنم الانم از دانشگاه دارم پست میزنم امروز فیزیک۲ داشتیم استادمون خیلی باحال بود سر کلاسش حال کردم .راستی محمد جونم کاش توهم دانشجوی دانشگاه ما بودی هر روز همدیگه رو میدیدیم خیلی خوش می گذشت ولی خب قسمت نبود دانشگاه ما باشی هرچند واسه تو که خیلی نمونده تموم شه.خوشبحالت راحت میشی من بدبختو بگو ۶ترم دیگه باید بخونم خدایا خودت رحم کن بهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:7  توسط MITRA  | 

می پرسی تو را دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می پرسی تو ذا دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتی اگر بخواهم نمیتوانم مگر میشود با کلمات احساس دست ها را بیان کرد؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد.آن زمان که با دیدگان پراندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا میگیرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می پرسی تو را دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر خاموشی من راز دلم را به تو نمی گوید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم وهم سعی میکنم که از دل به لبم نرسد راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزمن! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ی ذرات وجود من باتو حدیث عشق می گویند به جز زبانم که خاموش است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:14  توسط MITRA  | 

ناراحتم

امروز ناراحتم نمیدونم شاید نوشته ی قبلیم به قول یه نفر که واسم نظر خصوصی گذاشت عشقو سبک جلوه دادم ولی خب به نظر خودم وقتی کسی عاشقه با تمام وجود طرفشو میخواد با تمام وجود حسش میکنه هرچی هم میگه یا مثلا" توو وبلاگش مینویسه از عشقه زیاده واسش فرقی نمیکنه با نوشتش کوچیک شه و این حرفا... ولی خب به نظر بعضی مردم سبک بازیه دیگه چی میشه گفت...پست قبلیمو به خاطر نظر یکی که واسه نظرش خیلی احترام قائلم پاک کردم فعلا" کار دارم.دارم میرم خیلی هم دوستتون دارم.

فعلا" با بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:50  توسط MITRA  |